تبليغاتX
×... خونه ی دخترونه ی ما ...×

قالب پرشین بلاگ


×... خونه ی دخترونه ی ما ...×
و خدا ، تنها تنهايست كه تنها را تنها نمى گذارد ...
لینک دوستان

سلام علیکم  

1) میخواستم مثل برخی از دوستان این پست دست خطمو بذارم دیدم حوصله ی نوشتن ندارم! در اولین فرصت میزارم صد در صد! فعلاً تایپی ِ این پست رو بچسبید!!!!

2) بابام دو روز رفته بود سفر ... خیلی بد بووووووووود ... انقد دلم براش تنگ شده بود! مخصوصاً صبحا ! چون همیشه سر ساعت 7 منو بابام بیدار می کنه. فقطم با روش بیدار کردن اون بیدار میشم!!! بگذریم ... خلاصه جای خالیش تو خونه زیادی داد میزد! (خدا را شکر دیروز برگشت)

3) تو خیابون از خواهرم خواستگاری کردن! انقددد خندیدیم! گفته بود من از دخترای جلف خوشم نمیاد، دیدم تو خیلی سنگین رنگینی و اینا ...!!! (یعنی من نمیدونم ندیده و نشناخته! تو خیابووون!!! چطوری انتخاب می کنن آخه؟!تعجب) خلاصه شماره رد و بدل کرده بودن ! که خواهر من بهترشو هم رد کرده اینکه دیگه جای خود داره! (تنها دلیلشم اینه که برام زوده!!)

4) دیدین بعضی وقتا خیلیییی روز بدیه؟! نه! اصلاً بد مال یه دقه شه!!! هر ثانیه اش آدم بدشانسی میاره؟! سه شنبه 19 اردیبهشت دقیقاً یکی از همون روزا بود! (اینو اینجا گفتم که بعدنا میخونم یادم نره چه روز گندی بود! )

5) امتحانای خرداد را دوست میدارم! اون لحظه که حدود ساعت ده و نیم و یازده ست و امتحانتو میدیو میای خونه خیلی حس شیرینیه! حال و هواشم تابستونیه ...!

6) ادامه ی مطلب متنی از سرکار خانوم sun daughter ! همون که قبلاً یه متن دیگش رو هم به نام oops گذاشته بودم! خیلی طولانی نیست ... حتماً بخونیدش! راستی خورشید عزیزم چند تا رمان هم داره که ایشالا بعداً یه پست جدا میخوام بذارم برای معرفی رمانای قشنگش .

7) یکشنبه 17 اردیبهشت اردو رفتیم!!! اینم یه عکس از اون اردوگاهی که بودیم :

http://up.vatandownload.com/images/id1trnzo2fkl1l0f8xzu.jpg

+ اون دانش آموزانی هم که در عکس مشاهده می کنید بچه ها ما نیستن. یه 7/8 تا مدرسه تو اون اردوگاه بودن!

پی نوشت : رنگی رنگی نوشتن هم خوبه هااا !


ادامه مطلب
[ ] [ 19:18 ] [ ترنج ]
سلاممممممم دوستان گلم قلب.... خوبید آیا ؟

این بازی را در وبلاگی دیدم، خوشم آمد، بازی اش کردم.

هرکه حال دارد بازی کند، بسم الله :

اگر ماهی از سال بودم : البته که اسفند ... بوی عید را میدهد.

اگر یک روز هفته بودم : پنجشنبه ها ... دلنشین است، حال و هوای امام زمان را دارد...!

اگر یک عدد بودم : هفت ... مقدس ! و همچنین به افتخار تمام دهه ی هفتادی ها

اگر جهت بودم : شمال .... شمال ایران در ذهنم تداعی میشود و دریا و...

اگر همراه بودم : کوله پشتی یا فندک

اگر نوشیدنی بودم : شربت ...آن هم از آن شربت هایی که آدم بعد از خوردنش دور لبش را محکم و بااشتها لیس می زند !

اگر گناه بودم : ............شیطاننیشخندخنده

اگر درخت بودم : بید مجنون ... کله اش را خیلی قشنگ پایین انداخته، طفلک سربزیر است خیلی، دوستش دارم...!

اگر میوه بودم : هلو ... یا هندونه آن هم از آن به شرط چاقو هایش!

اگر گل بودم : رز سرخ ... نشانه ی عشق

اگر آب و هوا بودم : هوای بلاتکلیف اردیبهشت. از آنهایی که یک طرف کوچه باران میبارد و آن طرف دیگر نور خورشید برگ های نو درخت حیاط همسایه را قلقلک میدهد. درست مثل این روزها.

اگر رنگ بودم : همه رنگ .... سفید مشکی قرمز آبی نارنجی زرد سبز بنفش .... همه رنگ

اگر پرنده بودم : جغد ... با چشمهای اسرار آمیزش معصومانه به آدم زل می زند

اگر صدا بودم : صدای اذان ...

اگر فعل بودم : دیدن!!! حس تازگی به آدم دست میدهد ...!

اگر زمان بودم : شب ... آرامشش را هیچ کجای شبانه روز ندارد

اگر یک فیلم بودم : تایتانیک (عقده ای هم خودتینیشخند) ... یا جدایی نادر از سیمین ( باعث افتخار تمام ایرانی ها )

اگر یک خیابان بودم : سر و ته اش مهم نیست . خاکی باشم!!! آسفالت زیادی خشک است.

اگر یک پزشک بودم : دندانپزشک از بقیه ی انواع آن بهتر است!

اگر پنجره بودم : پنجره ای رو به یک باغ سرسبز ... که همیشه نم نم باران بهاری مهمانش باشد

اگر تاریخ بودم : سعی میکردم جزء سابجکت های درسی نشوم!!!

اگر ساز بودم : ویلون .... آرام!

اگر کتاب بودم : نوتریکا .... شاید هم هری پاتر ... یا .... اصلاً این بند را بیخیالش شوید، راستش را بخواهید دلم نمی آید به یکی محدود شوم!

اگر شعر بودم : شعر نو .... سروده ی سهراب سپهری ..."صدای پای آب" ناجور به دل می نشیند!

اگر طبیعت بودم : باغ!!! هر چه که باشد عیبی ندارد فقط سبز باشد!

اگر حس بودم : حس مات به جایی نگاه کردن. حس خمیازه کشیدن. یا حس راحتی بعد از جیش کردن. خیلی خوب است بخدا.نیشخند


برچسب‌ها: بازی
[ ] [ 15:11 ] [ ترنج ]
زنگ آخره، به ساعت مچیم که دوساله همدممه و یه روز که جاش میزارم حسابی بهم میریزم، نگاه میکنم. فیکس ساعت یک. یه ربع دبگه تموم میشه... و با امیدواری به لبخند گل و گشاد معلم زبان خیره میشم... و سعی میکنم بفهمم تا الان دقیقاً چند صد تا نمونه سوال حل کردیم؟! ... یاسمن داره با مهسا که 180 درجه برگشته رو میز ما گپ میزنه ... صدام میزنه: نگین! حوصله جواب دادن ندارم، خودمو میزنم علی چپ!!! چندین بار صدام میکنه ... این دفعه هر دو صداشون درمی آد : اوشگول اینجارو نگاه کن یه لحظه!!! برمیگردم بهشون چشم غره میرم و به ناخنم و لاک نصفه نیمه ی سبزی که مربوط به مهمونی دیشبه و از بس خوابم میومد نتونستم کامل پاکشون کنم، نگاه میکنم و بازم خدا رو شکر میکنم که "خانوم ن....."  ندیدشون .... وگرنه تشنجه رو شاخش بود!

و صدای گوشخراش زنگ مدرسه ( چقد زود یه ربع گذشت ) ... یه هو سر و صدا، هرسه طبقه ی مدرسه رو میگیره .... با دوستان محترمه میریم پایین ...به "خانوم ن........" میخندیم که وقتی شوهرشو دید نزدیک بود با کله بره تو آسفالت زمین بسکتبال ( >>> که من 3 ساله تو اون مدرسه م تا حالا در اون زمین هیچگونه مسابقه ای دیده نشده  - بیشتر کاربرد زمین وسطی را دارد) !!!! 

انقدر با بچه ها سرم گرم بود نفهمیدم سرویس پر شده و میخواد حرکت کنه ... زود از بچه ها خداحافظی میکنم و میدوم سمت ون سبز رنگ آشنای آقای *** .... سلام میکنم + ببخشید! .... تا رسیدن به مقصد از هر دری سخنی حرف میزنیم ... از غیبت معلما و نمره ی معادله ی خط و خردادیان گرفته تااا لئوناردو دیکاپریو و آهنگ جدید کامران/هومن و خندیدن به سوتی مریم که خوبیت نداره اینجا بگم! ....

میرسیم سرکوچه دوستداشتنی خودمون ... با یه "خداحافظ" خطاب به همه و یه موفق باشین (برای امتحان شیمی فردا) فقط خطاب به سال سوما، میپرم پایین! تازه میفهمم هوای داخل ون چقدر خفه بود کاش شیشه ماشینو میزدم پایین ...

یه صد متری (= شایدم بیشتر!) فکر کنم باید راه برم تا برسم به مقصد! ... عیییییین دیوونه ها چشامو میبندم و فکر میکنم دارم رو ابرا قدم میزارم ... یک قدم، دو، سه، .... یه قطره آب میچکه رو صورتم!!! ...آخ باررررررون ... بیشتر میرم تو حس، قدممامو آروم تر برمی دارم و سعی میکنم به هیچی فکر نکنم، مغزم تهی و خاموش ... (آهنگ جدیده ی [البته جدید که نه زیاد!] تهی رو شنیدین؟ «قول بدهههههه...»)

چشامو باز میکنم، سرمو بالا که می گیرم می بینم یه دخترخانوم ناز حدود 3 الی 5 سال ! از اون بالا داره نگام می کنه! برام دست تکون میده... آدم هرچه قدر بچه تر باشه معصوم تره ... بهش میخندم و دستمو تکون میدم و راه بی پایانمو (!!!!) در پیش میگیرم!!!!!! .... البته این دفه با چشای باز!!

میخوام برم زنگ آیفون رو بزنم که می بینم درست همون لحظه یه گربه ی سفید ِ سفید از زیر ماشبن مامانم بیرون می پره!... نزدیکه جیغ بزنم اما به زحمت جلوی خودمو میگیرم ... (یعنی من از سوسک نمیترسم از گربه میترسم! کلاً برعکسم!!) ... با وحشت یه چشای کهربایی اش خیره میشم و 3 بار پشت سرهم زنگ میزنم ... [مغزم ور ور میکنه که: میگن گربه های کککاملاً سفید فرشته اند!! نکنه اینم فرشته باشه بره چغلی منو پیش خدا بکنه حالا؟!] ... بالاخره در باز میشه و با یه جهش احمقانه خودمو پرت میکنم تو خونه ....!!!

امروز عصر که دارم به این اتفاقا فکر میکنم میبینم تو این 100 متر راه چه مصیبتی داشتماااا ... کاش یک نفر پیدا میشد یه دوربین مخفی میذاشت اون بالا بالا ها رفتارای احمقانه ی منو ضبط میکرد!! میشدم سوژه ی خنده ی یه هفته ی خودم!!!!!!!!!

پ.ن : این پست فقط جهت تلف کردن وقت گرانبهای دوستان عزیز نتی مان بود و البته مقادیری خزعبلات بافی ... در کل از منه ترنج به شما نصیحت : جدی نگیرید ما را ...

پ.ن2 : مهمونی هم رفتم!!! جمعاً خیلی خوب بود و اصلانشم پشیمون نیستم که رفتم! و خیلی بیشتر با فامیلای محمد صالحینا که بعضیاشونو فقط در حد اسم از شیرین میشناختیم آشنا شدیم... خوش گذشت! یه 5-6 نفری هم بودیم که نمی خوندیم .... نشستیم تو هال واسه هم درد دل کردیم!

پ.ن 3: دیروز خواهرم که از دانشگاه اومد دیدم حالش خرابه، یه جوراییه ... یه دفعه برگشت گفت یکی از پسرای کلاسمون مرد!!!! نمیدونم ... واقعاً شوکه شدم یهو ... با اینکه اصلاً همچین کسی رو نمی شناختم ... وقتی نازنین تعریف می کرد که مادرش، به خاطر اینکه پسر جوون 20 سالش سره یه فوتبال بازی کردن یه خرده زیاد بهش فشار اومده و آئورتش ترکیده، چطور خودشو میزده و تموم موهاشو می کنده، بی اختیار زدم زیر گریه... خدایا خودت بهشون صبر بده ... خدایا خودت دل مادر داغ دیده شو آروم کن ....

پ.ن 4:  مادر!

سینه ی تو چه وسعتی داشت !

وگرنه

آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ...

و ضربه

بسیار شکننده تر از آن که ... 

(مجدداً شهادت خانوم فاطمه ی زهرا (س) رو بر تمام دوستان عزیزم تسلیت میگم )

[ ] [ 16:11 ] [ ترنج ]
من قبل از اینکه خودم وبلاگ بزنم، خواننده ی خاموش بعضی از وبلاگ هایی که جزء لینکای الانم هستن بودم (حقیقت ها افشا می شود) ... بگذریم .... خلاصه وقتی هرروز بهشون سر میزدم و میدیدم آپ نکردن با خودم میگفتم این لوس بازیا چیه اینا در میارن و یکی باید بره نازشونو بکشه!! خلاصه بدم میومد کسی دیر به دیر آپ کنه! اما حالا می بینم خودم از همه بدتر شدم انگار !!!!

سلام !!!!

1) از من به شما نصیحت؛ هیچ وقت هیچ گونه پروژه ی تایپی در دست نگیرید!! چون هم کمرتون مثل من خرد میشه هم اعصابتون خط خطی! خر شدیم تو یکییییی از این انجمنا (!!!) گفتن امتیاز میدیم تایپ کنید! آخه بگو امتیاز بخوره تو سرت!!!! بشین سر درس و مشقت خب دیگه ... اه

2) چند روزه افراد های مختلفی میان در خونمونو میزنن، بعدش میگی بله؟! میگه شما نمیدونید منزل این نسرین خانوم کجاست که فال میگیره؟؟؟ ... ما هم طبق معمول میگیم نه .... هی میبینم چند روزیه که کوچه ی روبه رویی آدمای عجیب غریب رفت و آمد دارنااا ... نگو قضیه اش همین نسرین خانومه!! حالا مامان خانوم ما هم تریپ کارآگاهی ورداشته میگه باید یه بار زنگ بزنم 110 !!!!!!!! میگم نه مامان جون بزار یه بار خودمم برم پیشش فال منم که گرفت بعد بندازیمش تو هلفدونی!

3) مدرسه هر روز واسمون امتحان گذاشته!!! همه درسا - پایه ی اول و دوم و سوم - پشت سر هم!!! پدرمون دراومده بخدا دیگه ... اه! ... باورم نمیشه که یکی دو ماه دیگه برای همیشه از اون مدرسه میرم!!!!! و دیگه برای همیشه قیافه ی نحس خانوم "ن....." رو نمی بینم! (من و این همه خوشبختی محاله!) 

هی به این سال اولا نگاه میکنم میگم خدایااا چه انگیزه ای تو اینا ایجاد کردی که حاضرن دو سال دیگه تو همین مدرسه دووم بیارن؟! 

4) من و شادی با کلی ذوق و شوق نشستم برای شیرین جوک فرستادیم ... اومده خونمون میگه وااای بچه ها جوکاتون چرا انقد بی مزه بود؟! از شما بعیده!! ...... یعنی فکر کردین اون لحظه چه شکلی شدیم؟؟؟؟!!!

5) واااای خداااا ... من چقد نفرت دارم از مردای زن ذلیل!!!!!!!!!! یعنی میخوام بالا بیارم وقتی این صحنه ی کریح (!!) زن ذلیلی رو می بینم! (البته اینم در آخر اضافه کنم که دوست داشتن فرق داره با زن ذلیلی هااا ...) حالا داشتم به مامانم همینو میگفتم ... یه نیم ساعتی براش سخنرانی کردم که این داداشای تو چرا انقد زن ذلیلن و این صحبتا!!! آخرش نفسشو فوت میکنه و میگیه : ایشالا یه مرد مرد گیر شما بیفته! (یعنی من 45 دقیقه اس درگیر همین یه جمله بودماا. از مامانم بعید بود انقد دیر بگیره قضیه رو !!!)  و من شاد و سرحال از اتمام قضیه راه میفتم سمت کار و زندگیم!!!

6) بابام دندونش درد میکرد ...  الان رفته دندون پزشکی

7) مادر محمد صالح ((جمعه/ یک اردیبهشت)) مراسم نماز امام زمان (عج) گرفته ... و من دقیقاً همون روز ........!!!!! و نمیتونم نماز بخونم! حالا من میگم نرم دیگه خیلی ضابلو بازیه! مامانم گیر داده بیا و نمیدونم عیبی نداره و اینا ... . حالا نمیدونم چی کار کنم!!!!!!! ایشالا پست بعد میگم چی شد

عکس ها در ادامه ی مطلب مانند همیشه! 

فهمیده ام

قیمت آدم ها

به آن چیزی است

که به خاطرش آه می کشند ...

/منبع: وبلاگ حتی بیشتر.../


****

30 فروردین نوشت : تولدم مبارک!!!!


ادامه مطلب
[ ] [ 19:7 ] [ ترنج ]
قُلنا یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً عَلی ابراهیم ... (( گفتیم ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش))

آمده بود برای علی بسوزد ...

.

.

.

و معجزه این بود که آتش بر مادرمان سرد نشد ...


"فرا رسیدن ایام فاطمیه بر تمام مسلمانان تسلیت باد"



پ.ن : تا انتقام چادرت را نگیریم ...... لباسمان خاکیست .........

[ ] [ 14:48 ] [ ترنج ]
سلااااااااامممم  

امیدوارم تعطیلات نوروز بهتون خوش گذشته باشه و الان خوشحال و با تجدید انرژی فرق العاده شدید به فعالیت های روزانه تون ادامه بدید!

البته دانش آموزان عزیزمون رو در این امر استثناء قرار میدیم چون فکر کنم انرژی هسته ای هم بهمون بزنن بازم توان مدرسه رفتن رو نداریم و نخواهیم داشت!!!

از تعطیلات بگم که ...... در کل خوب بود!!!! و به جای سیزده بدر هم دوازده بدر داشتیم که رفتیم اطراف شهر کباب دبششش زدیم به بدن!!!! خدا را شکر .... خوش گذشت

سیزده بدر هم طبق معمول هرسال رفتیم خونه ی مادربزرگم .... که هرسال کوفته درست میکنه .... و با اینکه کوفته هم زحمت بسیار زیادی داره اما خیلی عالی شده بود .... دستت درد نکنه مادربزرگ گلمممممممم .... یه دونه ایییییییییییی!!!!

اگه خواستین، برین ادامه ی مطلب یه سری بزنین .... یه ایده ی جالب به ذهنم رسید که تمام اعضای خونواده رو در یک کلمه ( = جمله!!!) توصیف کردم!!!!!! .... البته چون شما از نزدیک شخصیت ها رو ندیدین فکر نمیکنم آنچنان جذابیتی براتون داشته باشه ! بیشتر برای خودم خیلی جالب بود و نوشتم! آهان ... یه عکس هم گذاشتم

پی نوشت : مسابقه ی سفره هفت سین سال دوما رتبه ی اول شدن !!! (ایششش) سال سوما رتبه ی دوم (بددد بختی تا این حد؟! ) ، سال اولا هم که اوت آف باغ هستن طفلکیا  (:دی) !!

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی


آدم ها اندازه ی آرزوهایشان هستند

گاهی خدا ،

آدم ها را به آرزوی کوچکشان میرساند

تا آنها

کوچکی خودشان را ببینند ...


بعداً نوشت : هی میخوام یه لینک تکونی حسابی کنم ... خیلیا رو که تا حالا یه بارم نیومدن وبم رو حذف کنم .... هی دوباره دلم میسوزه میگم بی معرفتیه!!! (یه بارم تو زندگیمون تیریپ مرام برداریم :دی)


ادامه مطلب
[ ] [ 14:53 ] [ ترنج ]
آخرین روزهای سالت پر از نم نم باران قشنگ

اولین روزهای بهارت پر از گلهای رنگارنگ

و لحظاتت پر از اجابت آرزوهای سبز رنگ

                                                                     ... و من آرزومند آرزوهایت!


سال 1391 خورشیدی مبارک باد   

امیدوارم این سال سالی سرشار از موفقیت و سلامتی و پر از قدم های زیبا به سمت معبود باشه برای تک تکتون.

تعطیلات بهتون خوش بگذره اگه مسافرت میرین جای ما رو هم خالی کنید چون امسال انگار قسمت نبود جایی بریم...!!!

و موضوع مهم تر اینکه : لحظات تحویل سال دل های پاکتون ماها رو فراموش نکنه ها !!!

گاهی صدای تو برای خدا آنقدر زیباست که سکوت میکند که تو هزاران بار بگویی خدای من خدای من....!!! پس خـــــــــدای خوب این روزهای من! هرگز نگویمت دستم را بگیر! عمریست گرفته ای ..... مبادا رها کنی!

                         


بعداً نوشت : نیلوفر جان از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم فوت مادربزرگت رو عزیزم! انشاالله با حضرت زهرا (س) محشور بشند. دوستان خواهش میکنم با دل های پاکتون یه فاتحه برای شادی روحشون بخونید.

[ ] [ 15:11 ] [ ترنج ]

سلام

میخوام آخرین حرفامو به سال 90 بزنم...:mrgreen:!!! دیگه چیزی به رفتنش باقی نمونده... نمیدونم بگم سال خوبی بود برام یا نه ... سال بدی بود؟! .... خوبیش این بود با خوشی شروع شد، و با خوشی هم تموم شد:-2-16-: .... فروردین 90 عقد شیرین .... اسفند 90 عقد علی .... میمونه وسطاش!! غم داشت ، شادی داشت ، دلتنگی داشت و ............ فکر کنم اولین چیز و اصلی ترین چیزی که باید از خودمون بپرسیم و برامونم فقط همون باقی می مونه اینه که توی 365 روز چند قدم در راه خدا برداشتیم؟؟؟ چقد به خدا نزدیک شدیم؟!:-2-30-:الهی اگه کار خوبی کردیم فقط به خاطر تو و رضای تو بوده ... خدایا گناهای ما خیلی بزرگه اما بخشش و عظمت تو صدها برابر بزرگتره... خودت از گناهامون بگذر:-2-18-:!!

((  قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ))

- دو ساله که مدرسه مون اواخر اسفند ماه برنامه ی جشن هفت سین و جشنواره ی غذا و اینا داره. :-2-37-:یعنی 9 کلاس که هستیم از هرکلاس چند نفر نماینده میشن و میرن سفره ی هفت سین می چینند بعدش رای گیری میشه و خوشگل ترین سفره ی هفت سین رو انتخاب میکنند!! و یه کتابخونه ی بزرگ هم داریم که یه میزه بلنددد داره و از بچه ها هرکس میتونه غذا درست کنه و بیاره مدرسه:-2-25-:!!! و همه ی غذا ها رو میچنند روی اون میز طویله که گفتم (جون میده واسه این جور کارا:-2-08-:)... و همه ی کادر مدرسه و دانش آموزا میرن برمیدارند و نوش جان میکنند!!!      

امسال هم روز سه شنبه این برنامه رو داشتیم! که خیلییییییی بهمون خوش گذشت ... سفره هفت سین ها که اکثراً قشنگ بودن و غذا ها هم همممه خوش مزه !!!! یه دایره تشکیل دادیم وسط حیاط و شروع کردیم به خوردن! که الحق زهرررمار هم در کنار دوستان بخوری به آدم شدییید میچسبه!!!:-8-::-11-::-6-:

کاش میتونستم دوربین عکاسی ببرم از تمام سفره ها و غذا براتون عکس میگرفتم!! بچه ها سنگ تموم گذاشته بودن...! خلاصه حسابی مدرسه حال و هوای عید به خودش گرفته :-41-: .........!!!!

- دیشب، چهارشنبه سوری هم برخلاف همیشه که همه ی نوه ها ( 17 تا نوه ایم:-15-::-8-:!!! بگو ماشالا :-4-:!!!) خونه ی مادر/پدر بزرگ جمع می شدیم این بار رفتیم تو کوچمون!!!! آخه حدود یه 10-15 تا پسر داریم تو کوچه و 7-8 تا هم دختر!!! انقدددددد حال داد .... تا تونستیم ترکوندیم! .... بهترین قسمتش هم همون موقع بود که یکی از پسرا سیم ظرفشویی گرفت رو آتیش و بعد چرخوند!!!!!!! آتیشا همه جا پخش شد خیلی منظره ی قشنگی رو درست کرد     ....آخر شب هم صالح اومد دنبالمون 5 تایی رفتیم یه چرخی تو خیابونا زدیم و خلاصه این شبم شد یکی از بهترین چهارشنبه سوری های عمرم

جوک نوشت : اسفند ماه هرسال مردانی دلیر از سرزمین پارس به پا خواهند خاست تا بار دیگر از پنجره ها آویزان شده و شیشه ها را پاک کنند

پ.ن : جمعه (26 اسفند) تولد شیرینه ... الهی قربونت برم خواهر نازنینممممم.... ایشالا خاله بشم برای دخترت جشن تولد بگیرییییییم .... بهترین خواهرررر دنیاییییی شیرین عسل  

پ.ن 2 : موهای قسمت جلوی سرمو از این رنگ موقتیا زدم !!!! یه حالت مسی رنگه! دو رنگ شده انقد خوشگله

برای دیدن عکسای این پست بفرمایید ادامه ی مطلب ...!!

بعداً نوشت : دلم خیلی برای بهار تنگ شده .... کی میای دیگه بهار جونم؟!


ادامه مطلب
[ ] [ 13:56 ] [ ترنج ]
درست وقتی فکر میکنی همه چیز داره خوب پیش میره ...
زندگی طعم نعنا میده اما با این حال کم کم سوزشش کمتر وکمتر میشه

و میتونی نفس عمیق خوش طعم بکشی... دنیا ی 48 ساعته روی ریل خودش پیش میره ...

درست وقتی که همیشه همه چیز سر جای خودش قرار میگیره ... تو دنبال یه هیجان و یه لذت جدید میگردی...

درست وقتی که چای داغ اول صبح دهنتو می سوزونه و خشکی و بیاتی نون فریزری که توی ماکرویوو داغش کردی تا برای صبحونه بخوریش ازار دهنده میشه ... از اتوبوس جا میمونی و توی ایستگاه روی صندلی میشینی منتظر اتوبوس بعدی ... اما بعد متوجه میشی که تازه رنگش کردن و با داد از جا مثل فنر جهش میکنی....

درست وقتی که از عشق بازی ای که نداشتی، تنت خسته است و توی ترافیک به بچه های گل فروش و کثیف زل میزنی و روزی شونو که توی جیب مبارکته حواله میدی به خدا ...

درست همون موقع که فکر میکنی یه گوشه ای از دنیا مال توه و تو هم از اسمون آلوده و کثیف که هیچ وقت آبی نبوده احتمالاً سهمی داری ... و احتمالا نیمه ی گمشده ات هم در نواحی نزدیک همون گوشه است و اونم شاید از همون آسمون آلوده که آبی هیچ وقت نبوده و نیست سهمی داره!!!

درست وقتی که به خونه برمیگردی و منتظر یه لحظه ی خوب و رویایی هستی اما می بینی کسی منتظرت نیست و زیادی تنهایی...

درست وقتی که به سرت میزنه برای خودت شمع روشن کنی و یه شام تمیز و های کلاس برای خودت ترتیب بدی... و به صفحه ی گوشیت زل میزنی که یه عذرخواهی از طرفت ببینی و بگی خوب اگه این بار پیام بده بار دیگه من میرم جلو و پیش قدم میشم...

درست همون لحظه که سیزن پنج فیلم لاست و تماشا میکنی یا از سر نداری به قهوه ی تلخ پناه اوردی و تلخ خندی میزنی ... وسط هاش خوابت می بره .....

درست همون لحظه هایی که دلت میخواد از تنهایی داد بزنی... و از کابوس می پری و کسی نیست یه لیوان آب دستت بده ...

درست همون موقع که تیک تاک نیمه شب ساعت یه پس گردنی میزنه تو سرت وهوای گرگ میش و که با پرده های شکیل میلیونی پوشوندیش و اجازه ی ورود بهش نمیدی یه کف گرگی تو پیشونیت ...

درست همون موقع تو خلا مطلقی هستی که فکر میکنی دنیا گوشه داره و تو هم تو یه گوشه داری واسه ی خودت زندگی میکنی و از چای داغ اول صبح دهنت میسوزه و خشکی نون بیات فریزری که تو ماکرویوو داغش کردی ازار دهنده است و از اتوبوس جا میمونی و توی ایستگاه برای انتظار اتوبوس بعدی رنگی میشی و بچه های گل فروش و محل نمیذاری و نیمه ی گمشده ات هم فکر میکنی یه گوشه ی دیگه داره بهت فکر میکنه و وسط فیلم لاست یا قهوه ی تلخ خوابت می بره .... اون موقع... درست همون موقع است که می بینی اُوپــــــــس (O0pS) دنیا گرده ... اصلا گوشه نداره ...! یهو می بینی که وسط یه دایره ایستادی ... فقط خودتی و خودت!!!

نوشته ی دوست عزیزم : خورشید. ر (sun daughter) ...این متنشو خیلی دوست داشتم گفتم برای شما هم بزارم لذت ببرید.

[ ] [ 14:11 ] [ ترنج ]
سلام

- چند روز پیش از طرف مدرسه عنایتی کردند و ما را بعد از عمری بردند جنگ (JONG) شادی!!!!!! مثل همیشه اراذل و اوباش مدرسه (من و جمعی از دوستان گرام) رفتیم ردیف آخر سالن را اختیار کردیم ... و نمایش طنز و اینا اجرا کردند ... ما هم همش جیغ کشیدیم و دست زدیم... نتیجه ای هم عایدمان نشد جز از پوست درآمدن کف دستمان و عدم توانایی در صحبت کردن به علت خراشیدگی حنجره به مدت یکی دو روز!!!! اما درکل خوب بود...!

- زندایی بابام از مکه آمدند... و رفتیم زیارتشان کردیم...انگار "زیارت رفتن و اومدن" افتاده تو خونواده مون بدجورر  چون "عمه کوچکمان اینا" هم میخوان برای عید برن کربلا...! 

- این سایت بسی بسی بسی جالب، چند روزیست حسابی مخمان را درگیر کرده!!! و همش از خودمان میپرسم چگونه این پیرمرد مفنگی با آن شکل ضایع اش میتواند آن شخصیتی که در ذهنمان است با پرسیدن چند سوال ناقابل تشخیص دهد که کیه  ؟؟؟!!! و جوابی جز "جلل الخالق" به ذهنمان نمیرسد...!! (حتماً سر بزنین بهش ... من دو - سه روزه دارم باهاش بازی میکنم، خیلی فاز میده!)

- چند روز پیش خواهرم کارت دانشجوییش رو گم کرده بود ... خونه رو ترکوندیم واسه پیدا کردن کارت خانوم!!! مفاتیح رو هم مامان جان زیر و رو کرد برای خوندن ادعیه هایی جهت پیدا شدن اشیاء گم شده!!! آخرش فهمید تو سلف جاش گذاشته!!!!!!!!!!!

- خواهرم گواهینامه شو گرفت ...!

خبرخوش نوشت : معین کور نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جوک نوشت : تبعیض جنسیتی!!!!!!!!!


خب بحمدالله همتونم رمز رو که دارید .... بفرمایید ادامه!!!!!!!

بعداً نوشت : چهارشنبه سوری مبارک!!!!


ادامه مطلب
[ ] [ 18:28 ] [ ترنج ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدا ـجون

سیـــگــار اَزـمن

بــاران از تو

بیا این پایین یـکـَمــ قـدَمــ بـِزَنیمــ ...

****

دلــگیـــر مباش .

دلت کہ گیـر باشد ،

رهـــــا نمے شوی !

خـداونـد ،

بنده گــاטּ ِ خود را ،

با آنچہ بہ آטּ « دل » بســته اند مے آزمــاید

****
می دونم که هستی
اما همیشه از جمکران که برمی گردم
دلم می خواد روی در بنویسم
آمدیم
نبودید
رفتیم

(( اللهم عجّل لولیک الفرج ))
برچسب‌ها وب
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا