|
×... خونه ی دخترونه ی ما ...× و خدا ، تنها تنهايست كه تنها را تنها نمى گذارد ...
| ||
|
سلام علیکم 1) میخواستم مثل برخی از دوستان این پست دست خطمو بذارم دیدم حوصله ی نوشتن ندارم! در اولین فرصت میزارم صد در صد! فعلاً تایپی ِ این پست رو بچسبید!!!! 2) بابام دو روز رفته بود سفر ... خیلی بد بووووووووود ... انقد دلم براش تنگ شده بود! مخصوصاً صبحا ! چون همیشه سر ساعت 7 منو بابام بیدار می کنه. فقطم با روش بیدار کردن اون بیدار میشم!!! 3) تو خیابون از خواهرم خواستگاری کردن! انقددد خندیدیم! 4) دیدین بعضی وقتا خیلیییی روز بدیه؟! نه! اصلاً بد مال یه دقه شه!!! هر ثانیه اش آدم بدشانسی میاره؟! سه شنبه 19 اردیبهشت دقیقاً یکی از همون روزا بود! 5) امتحانای خرداد را دوست میدارم! اون لحظه که حدود ساعت ده و نیم و یازده ست و امتحانتو میدیو میای خونه خیلی حس شیرینیه! حال و هواشم تابستونیه ...! 6) ادامه ی مطلب متنی از سرکار خانوم sun daughter ! همون که قبلاً یه متن دیگش رو هم به نام oops گذاشته بودم! خیلی طولانی نیست ... حتماً بخونیدش! راستی خورشید عزیزم چند تا رمان هم داره که ایشالا بعداً یه پست جدا میخوام بذارم برای معرفی رمانای قشنگش . 7) یکشنبه 17 اردیبهشت اردو رفتیم!!! اینم یه عکس از اون اردوگاهی که بودیم : http://up.vatandownload.com/images/id1trnzo2fkl1l0f8xzu.jpg + اون دانش آموزانی هم که در عکس مشاهده می کنید بچه ها ما نیستن. یه 7/8 تا مدرسه تو اون اردوگاه بودن! پی نوشت : رنگی رنگی نوشتن هم خوبه هااا ! ادامه مطلب [ ] [ 19:18 ] [ ترنج ]
سلاممممممم دوستان گلم .... خوبید آیا ؟این بازی را در وبلاگی دیدم، خوشم آمد، بازی اش کردم. هرکه حال دارد بازی کند، بسم الله : اگر ماهی از سال بودم : البته که اسفند ... بوی عید را میدهد. اگر یک روز هفته بودم : پنجشنبه ها ... دلنشین است، حال و هوای امام زمان را دارد...! اگر یک عدد بودم : هفت ... مقدس ! و همچنین به افتخار تمام دهه ی هفتادی ها اگر جهت بودم : شمال .... شمال ایران در ذهنم تداعی میشود و دریا و... اگر همراه بودم : کوله پشتی یا فندک اگر نوشیدنی بودم : شربت ...آن هم از آن شربت هایی که آدم بعد از خوردنش دور لبش را محکم و بااشتها لیس می زند ! اگر گناه بودم : ............ اگر درخت بودم : بید مجنون ... کله اش را خیلی قشنگ پایین انداخته، طفلک سربزیر است خیلی، دوستش دارم...! اگر میوه بودم : هلو ... یا هندونه آن هم از آن به شرط چاقو هایش! اگر گل بودم : رز سرخ ... نشانه ی عشق اگر آب و هوا بودم : هوای بلاتکلیف اردیبهشت. از آنهایی که یک طرف کوچه باران میبارد و آن طرف دیگر نور خورشید برگ های نو درخت حیاط همسایه را قلقلک میدهد. درست مثل این روزها. اگر رنگ بودم : همه رنگ .... سفید مشکی قرمز آبی نارنجی زرد سبز بنفش .... همه رنگ اگر پرنده بودم : جغد ... با چشمهای اسرار آمیزش معصومانه به آدم زل می زند اگر صدا بودم : صدای اذان ... اگر فعل بودم : دیدن!!! حس تازگی به آدم دست میدهد ...! اگر زمان بودم : شب ... آرامشش را هیچ کجای شبانه روز ندارد اگر یک فیلم بودم : تایتانیک (عقده ای هم خودتی اگر یک خیابان بودم : سر و ته اش مهم نیست . خاکی باشم!!! آسفالت زیادی خشک است. اگر یک پزشک بودم : دندانپزشک از بقیه ی انواع آن بهتر است! اگر پنجره بودم : پنجره ای رو به یک باغ سرسبز ... که همیشه نم نم باران بهاری مهمانش باشد اگر تاریخ بودم : سعی میکردم جزء سابجکت های درسی نشوم!!! اگر ساز بودم : ویلون .... آرام! اگر کتاب بودم : نوتریکا .... شاید هم هری پاتر ... یا .... اصلاً این بند را بیخیالش شوید، راستش را بخواهید دلم نمی آید به یکی محدود شوم! اگر شعر بودم : شعر نو .... سروده ی سهراب سپهری ..."صدای پای آب" ناجور به دل می نشیند! اگر طبیعت بودم : باغ!!! هر چه که باشد عیبی ندارد فقط سبز باشد! اگر حس بودم : حس مات به جایی نگاه کردن. حس خمیازه کشیدن. یا حس راحتی بعد از جیش کردن. خیلی خوب است بخدا. برچسبها: بازی [ ] [ 15:11 ] [ ترنج ]
زنگ آخره، به ساعت مچیم که دوساله همدممه و یه روز که جاش میزارم حسابی
بهم میریزم، نگاه میکنم. فیکس ساعت یک. یه ربع دبگه تموم میشه... و با
امیدواری به لبخند گل و گشاد معلم زبان خیره میشم... و سعی میکنم بفهمم تا
الان دقیقاً چند صد تا نمونه سوال حل کردیم؟! و صدای گوشخراش زنگ مدرسه ( چقد زود یه ربع گذشت انقدر با بچه ها سرم گرم بود نفهمیدم سرویس پر شده و میخواد حرکت کنه میرسیم سرکوچه دوستداشتنی خودمون یه صد متری (= شایدم بیشتر!) فکر کنم باید راه برم تا برسم به مقصد! چشامو باز میکنم، سرمو بالا که می گیرم می بینم یه دخترخانوم ناز حدود 3 الی 5 سال ! از اون بالا داره نگام می کنه! برام دست تکون میده... آدم هرچه قدر بچه تر باشه معصوم تره میخوام برم زنگ آیفون رو بزنم که می بینم درست همون لحظه یه گربه ی سفید ِ سفید از زیر ماشبن مامانم بیرون می پره! امروز عصر که دارم به این اتفاقا فکر میکنم میبینم تو این 100 متر راه چه مصیبتی داشتماااا پ.ن : این پست فقط جهت تلف کردن وقت گرانبهای دوستان عزیز نتی مان بود و البته مقادیری خزعبلات بافی ... در کل از منه ترنج به شما نصیحت : جدی نگیرید ما را ... پ.ن2 : مهمونی هم رفتم!!! جمعاً خیلی خوب بود و اصلانشم پشیمون نیستم که رفتم پ.ن 3: دیروز خواهرم که از دانشگاه اومد دیدم حالش خرابه، یه جوراییه ... یه دفعه برگشت گفت یکی از پسرای کلاسمون مرد!!!! پ.ن 4: مادر! بسیار شکننده تر از آن که ... (مجدداً شهادت خانوم فاطمه ی زهرا (س) رو بر تمام دوستان عزیزم تسلیت میگم [ ] [ 16:11 ] [ ترنج ]
من قبل از اینکه خودم وبلاگ بزنم، خواننده ی خاموش بعضی از وبلاگ هایی که جزء لینکای الانم هستن بودم (حقیقت ها افشا می شود) ... بگذریم .... خلاصه وقتی هرروز بهشون سر میزدم و میدیدم آپ نکردن با خودم میگفتم این لوس بازیا چیه اینا در میارن و یکی باید بره نازشونو بکشه!! خلاصه بدم میومد کسی دیر به دیر آپ کنه! اما حالا می بینم خودم از همه بدتر شدم انگار سلام !!!! 1) از من به شما نصیحت؛ هیچ وقت هیچ گونه پروژه ی تایپی در دست نگیرید!! چون هم کمرتون مثل من خرد میشه هم اعصابتون خط خطی! خر شدیم تو یکییییی از این انجمنا (!!!) گفتن امتیاز میدیم تایپ کنید! آخه بگو امتیاز بخوره تو سرت!!!! بشین سر درس و مشقت خب دیگه 2) چند روزه افراد های مختلفی میان در خونمونو میزنن، بعدش میگی بله؟! میگه شما نمیدونید منزل این نسرین خانوم کجاست که فال میگیره؟؟؟ ... ما هم طبق معمول میگیم نه .... هی میبینم چند روزیه که کوچه ی روبه رویی آدمای عجیب غریب رفت و آمد دارنااا ... نگو قضیه اش همین نسرین خانومه!! حالا مامان خانوم ما هم تریپ کارآگاهی ورداشته میگه باید یه بار زنگ بزنم 110 3) مدرسه هر روز واسمون امتحان گذاشته!!! همه درسا - پایه ی اول و دوم و سوم - پشت سر هم!!! پدرمون دراومده بخدا دیگه ... اه! ... باورم نمیشه که یکی دو ماه دیگه برای همیشه از اون مدرسه میرم!!!!! و دیگه برای همیشه قیافه ی نحس خانوم "ن....." رو نمی بینم هی به این سال اولا نگاه میکنم میگم خدایااا چه انگیزه ای تو اینا ایجاد کردی که حاضرن دو سال دیگه تو همین مدرسه دووم بیارن؟! 4) من و شادی با کلی ذوق و شوق نشستم برای شیرین جوک فرستادیم ... اومده خونمون میگه وااای بچه ها جوکاتون چرا انقد بی مزه بود؟! از شما بعیده!! ...... یعنی فکر کردین اون لحظه چه شکلی شدیم؟؟؟؟!!! 5) واااای خداااا ... من چقد نفرت دارم از مردای زن ذلیل 6) بابام دندونش درد میکرد ... الان رفته دندون پزشکی 7) مادر محمد صالح ((جمعه/ یک اردیبهشت)) مراسم نماز امام زمان (عج) گرفته ... و من دقیقاً همون روز ........!!!!! و نمیتونم نماز بخونم! حالا من میگم نرم دیگه خیلی ضابلو بازیه! مامانم گیر داده بیا و نمیدونم عیبی نداره و اینا ... . حالا نمیدونم چی کار کنم!!!!!!! ایشالا پست بعد میگم چی شد عکس ها در ادامه ی مطلب مانند همیشه!
فهمیده ام قیمت آدم ها به آن چیزی است که به خاطرش آه می کشند ... /منبع: وبلاگ حتی بیشتر.../ **** 30 فروردین نوشت : تولدم مبارک!!!! ادامه مطلب [ ] [ 19:7 ] [ ترنج ]
قُلنا یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً عَلی ابراهیم ... (( گفتیم ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش)) آمده بود برای علی بسوزد ... . . . و معجزه این بود که آتش بر مادرمان سرد نشد ... "فرا رسیدن ایام فاطمیه بر تمام مسلمانان تسلیت باد"
پ.ن : تا انتقام چادرت را نگیریم ...... لباسمان خاکیست ......... [ ] [ 14:48 ] [ ترنج ]
سلااااااااامممم ![]() امیدوارم تعطیلات نوروز بهتون خوش گذشته باشه و الان خوشحال و با تجدید انرژی فرق العاده شدید به فعالیت های روزانه تون ادامه بدید! البته دانش آموزان عزیزمون رو در این امر استثناء قرار میدیم چون فکر کنم انرژی هسته ای هم بهمون بزنن بازم توان مدرسه رفتن رو نداریم و نخواهیم داشت!!! از تعطیلات بگم که ...... در کل خوب بود!!!! و به جای سیزده بدر هم دوازده بدر داشتیم که رفتیم اطراف شهر کباب دبششش زدیم به بدن!!!! خدا را شکر .... خوش گذشت سیزده بدر هم طبق معمول هرسال رفتیم خونه ی مادربزرگم .... که هرسال کوفته درست میکنه .... و با اینکه کوفته هم زحمت بسیار زیادی داره اما خیلی عالی شده بود .... دستت درد نکنه مادربزرگ گلمممممممم .... یه دونه ایییییییییییی!!!! اگه خواستین، برین ادامه ی مطلب یه سری بزنین .... یه ایده ی جالب به ذهنم رسید که تمام اعضای خونواده رو در یک کلمه ( = جمله!!!) توصیف کردم!!!!!! .... البته چون شما از نزدیک شخصیت ها رو ندیدین فکر نمیکنم آنچنان جذابیتی براتون داشته باشه ! پی نوشت : مسابقه ی سفره هفت سین سال دوما رتبه ی اول شدن !!! (ایششش) سال سوما رتبه ی دوم (بددد بختی تا این حد؟!
آدم ها اندازه ی آرزوهایشان هستند گاهی خدا ، آدم ها را به آرزوی کوچکشان میرساند تا آنها کوچکی خودشان را ببینند ... بعداً نوشت : هی میخوام یه لینک تکونی حسابی کنم ... خیلیا رو که تا حالا یه بارم نیومدن وبم رو حذف کنم .... هی دوباره دلم میسوزه میگم بی معرفتیه!!! (یه بارم تو زندگیمون تیریپ مرام برداریم :دی)
ادامه مطلب [ ] [ 14:53 ] [ ترنج ]
آخرین روزهای سالت پر از نم نم باران قشنگ اولین روزهای بهارت پر از گلهای رنگارنگ و لحظاتت پر از اجابت آرزوهای سبز رنگ ... و من آرزومند آرزوهایت! امیدوارم این سال سالی سرشار از موفقیت و سلامتی و پر از قدم های زیبا به سمت معبود باشه برای تک تکتون. تعطیلات بهتون خوش بگذره اگه مسافرت میرین جای ما رو هم خالی کنید چون امسال انگار قسمت نبود جایی بریم...!!! و موضوع مهم تر اینکه : لحظات تحویل سال دل های پاکتون ماها رو فراموش نکنه ها !!! گاهی صدای تو برای خدا آنقدر زیباست که سکوت میکند که تو هزاران بار بگویی خدای من خدای من....!!! پس خـــــــــدای خوب این روزهای من! هرگز نگویمت دستم را بگیر! عمریست گرفته ای ..... مبادا رها کنی! بعداً نوشت : نیلوفر جان از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم فوت مادربزرگت رو عزیزم! انشاالله با حضرت زهرا (س) محشور بشند. دوستان خواهش میکنم با دل های پاکتون یه فاتحه برای شادی روحشون بخونید. [ ] [ 15:11 ] [ ترنج ]
سلام میخوام آخرین حرفامو به سال 90 بزنم... (( قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ )) - دو ساله که مدرسه مون اواخر اسفند ماه برنامه ی جشن هفت سین و جشنواره ی غذا و اینا داره. امسال هم روز سه شنبه این برنامه رو داشتیم کاش میتونستم دوربین عکاسی ببرم از تمام سفره ها و غذا براتون عکس میگرفتم!! بچه ها سنگ تموم گذاشته بودن...! خلاصه حسابی مدرسه حال و هوای عید به خودش گرفته - دیشب، چهارشنبه سوری هم برخلاف همیشه که همه ی نوه ها ( 17 تا نوه ایم جوک نوشت : اسفند ماه هرسال مردانی دلیر از سرزمین پارس به پا خواهند خاست تا بار دیگر از پنجره ها آویزان شده و شیشه ها را پاک کنند پ.ن : جمعه (26 اسفند) تولد شیرینه پ.ن 2 : موهای قسمت جلوی سرمو از این رنگ موقتیا زدم !!!! یه حالت مسی رنگه! دو رنگ شده انقد خوشگله برای دیدن عکسای این پست بفرمایید ادامه ی مطلب ...!! بعداً نوشت : دلم خیلی برای بهار تنگ شده .... کی میای دیگه بهار جونم؟! ادامه مطلب [ ] [ 13:56 ] [ ترنج ]
درست وقتی فکر میکنی همه چیز داره خوب پیش میره ... زندگی طعم نعنا میده اما با این حال کم کم سوزشش کمتر وکمتر میشه و میتونی نفس عمیق خوش طعم بکشی... دنیا ی 48 ساعته روی ریل خودش پیش میره ... درست وقتی که همیشه همه چیز سر جای خودش قرار میگیره ... تو دنبال یه هیجان و یه لذت جدید میگردی...درست وقتی که چای داغ اول صبح دهنتو می سوزونه و خشکی و بیاتی نون فریزری که توی ماکرویوو داغش کردی تا برای صبحونه بخوریش ازار دهنده میشه ... از اتوبوس جا میمونی و توی ایستگاه روی صندلی میشینی منتظر اتوبوس بعدی ... اما بعد متوجه میشی که تازه رنگش کردن و با داد از جا مثل فنر جهش میکنی.... درست وقتی که از عشق بازی ای که نداشتی، تنت خسته است و توی ترافیک به بچه های گل فروش و کثیف زل میزنی و روزی شونو که توی جیب مبارکته حواله میدی به خدا ... درست همون موقع که فکر میکنی یه گوشه ای از دنیا مال توه و تو هم از اسمون آلوده و کثیف که هیچ وقت آبی نبوده احتمالاً سهمی داری ... و احتمالا نیمه ی گمشده ات هم در نواحی نزدیک همون گوشه است و اونم شاید از همون آسمون آلوده که آبی هیچ وقت نبوده و نیست سهمی داره!!! درست وقتی که به خونه برمیگردی و منتظر یه لحظه ی خوب و رویایی هستی اما می بینی کسی منتظرت نیست و زیادی تنهایی...درست وقتی که به سرت میزنه برای خودت شمع روشن کنی و یه شام تمیز و های کلاس برای خودت ترتیب بدی... و به صفحه ی گوشیت زل میزنی که یه عذرخواهی از طرفت ببینی و بگی خوب اگه این بار پیام بده بار دیگه من میرم جلو و پیش قدم میشم... درست همون لحظه که سیزن پنج فیلم لاست و تماشا میکنی یا از سر نداری به قهوه ی تلخ پناه اوردی و تلخ خندی میزنی ... وسط هاش خوابت می بره ..... درست همون لحظه هایی که دلت میخواد از تنهایی داد بزنی... و از کابوس می پری و کسی نیست یه لیوان آب دستت بده ... درست همون موقع که تیک تاک نیمه شب ساعت یه پس گردنی میزنه تو سرت وهوای گرگ میش و که با پرده های شکیل میلیونی پوشوندیش و اجازه ی ورود بهش نمیدی یه کف گرگی تو پیشونیت ... درست همون موقع تو خلا مطلقی هستی که فکر میکنی دنیا گوشه داره و تو هم تو یه گوشه داری واسه ی خودت زندگی میکنی و از چای داغ اول صبح دهنت میسوزه و خشکی نون بیات فریزری که تو ماکرویوو داغش کردی ازار دهنده است و از اتوبوس جا میمونی و توی ایستگاه برای انتظار اتوبوس بعدی رنگی میشی و بچه های گل فروش و محل نمیذاری و نیمه ی گمشده ات هم فکر میکنی یه گوشه ی دیگه داره بهت فکر میکنه و وسط فیلم لاست یا قهوه ی تلخ خوابت می بره .... اون موقع... درست همون موقع است که می بینی اُوپــــــــس (O0pS) دنیا گرده ... اصلا گوشه نداره ...! یهو می بینی که وسط یه دایره ایستادی ... فقط خودتی و خودت!!!
نوشته ی دوست عزیزم : خورشید. ر (sun daughter) [ ] [ 14:11 ] [ ترنج ]
سلام ![]() - چند روز پیش از طرف مدرسه عنایتی کردند و ما را بعد از عمری بردند جنگ ( - زندایی بابام از مکه آمدند - این سایت بسی بسی بسی جالب - چند روز پیش خواهرم کارت دانشجوییش رو گم کرده بود - خواهرم گواهینامه شو گرفت ...! خبرخوش نوشت : جوک نوشت
خب بحمدالله همتونم رمز رو که دارید .... بفرمایید ادامه!!!!!!! بعداً نوشت : چهارشنبه سوری مبارک!!!!
ادامه مطلب [ ] [ 18:28 ] [ ترنج ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||